تبليغاتX
robatik hushmand

robatik hushmand

بدون نظر نری هااا؟!!

  







+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 22:11  توسط رها  | 

داستان طنز عشق !!=))

یه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته
بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت

نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر

اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار

بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم
.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم

به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا

بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر

شد
!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب
...
این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش

میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم... آرزوی من اینه که یه همسری داشته

باشم که 30 سال از من کوچیکتر باشه
!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید

برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف!

مرد 90 سالش شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 0:1  توسط رها  | 

چهــــ زود گذشتــــ !!

ســــــــــــلام! منــــ اومدمــــ اما با یهـــــ خبر که نمی دونمـــــ برایــــ شما همـــــ جالبهــــــ یا نهــــ ولیــــ خوبهــــ

یهــ سالـــــ پیشـــــ تو همچینــــــ روزیـــ (28/5/88) منــــ وبلاگمو افتتاحیدمـــــ !!

 ارهـــ تولد وبلاگمهــــ ! اخیــــ ولی خیلیــ زود گذشت نهـــ ؟؟

؟اولین اپممـــ یه شعر بود که یهــــ نظرمـــ بیشتر نداشتـــــ !!

 ولیـــ کم کمـــ دوستایـــــ خوفیــــ مثلهــــــ شما پیداییدمــــ !!!

خوب بگذریم این دفهـــ عکســــ کیک نیمی ذارمــــ چون واقعا دلم از گشنگیــــــــ به درد اومدهـــــ با دیدنشــــ دهنمـــــ ابــ میفتهـــــ !!

----------------------------------------------------------------------

 گول نخورید توشـــ خالیهــ :D

 

---------------------------------------------------------

گرسنه نوشت: یهـــ اتفاقهــــ جالبهـــ دیگه اینه که شبــــ تولد خودمـــ لازانیا داشتیمـــ اتفاقی امشبـــ همـــ (تولد وبلاگمــــ)لازانیا داریم

 

------------------------------------------------------------------------

 

پی نوشت: روزه نمازاتونمــــ قبول باشهـــــــ ما رو همــــ دعا کنید

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

خوبــــ دیگهــــ خوششـــ گذشتــــ نظر یادتونــــــ نرهــــ

بابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 19:18  توسط رها  | 

ماه رمضون

 

 

سیلیمــــ ماهــ رمضونمــــ کهـــ اومد امیدوارمــــ همهـــ گشنگیـــ رو بتونیمــــ تحملـــ کنیمــــ اینمــــ یهــ عکســـ البتهـــ با تاخیر!

بابای!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:40  توسط رها 

زود قضاوت نکن!بچه بد!!دها

سلام دوستای خوب! من بعد مدت ها اپ کردم ممکنه داستانشو شنیده باشید اما خیلی قشنگه ارزشه دوبار خوندنو داره!خودمم فکر کنم دفه چندمی هست که می خونم!دوستون دارم!

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 16:27  توسط رها  | 

عید 89

سلام دوستای خوبم!امیدوارم که این عید خاطره ی خوبی واستون باشه !! خیلی وقت ندارم فقط عید رو با تاخیر بهتون تبریک می گم و یه عکس میذارم که ممکنه بعد یه مدت واستون باز نشه!!!

دیگه همین دیگه!بابای!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 15:29  توسط رها  | 

برگشتن!

سلام دوست موستای خوب خوبم!

چطور مطورین؟؟؟من خوب موبم !چون مامانی و باباییم برگشتند دیگه!!!!دیگه ناراحت نیستم!راستی دیگه اصلا حوصله ی سر زدن به بلاگفا رو ندارم !!!!

واسه همین اگر جواب کسی رو نمی دم ناراحت نشین خوب؟؟؟؟!

میسی!۲ تا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس واسه تک تکتون!

بابای!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 15:3  توسط رها  | 

دلم میتنگه!!!

 در این رابطه شعر یا مطلب خاصی ندارم!!!سریع می رم سر اصل مطلب!!!

مامان و بابای دوس داشتنیم دارن می رن یه سفر!!!دارن می رن کربلا!!!خیلی ناراحتم!!!!خیلی !!!نزدیک که گریم بگیره!!

تورو خدا براشون دعا کنید!!فردا ۲/۱۱/۸۸ میرن!!!!بمدت یک هفته!!!دلم براشون خیلی خیلی می تنگه!!شما دلم و گشاد کنین!!!!دوس جونای خوفم!!!

ممکنه یه مدتی نیام بلاگفا!!!۱

بابای!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 14:52  توسط رها  | 

!!!شعر نو

سلام دوست خوبا!!!خوفین!!یه شعر از سهراب سپهری که شعراشو خیلی دوستارم امید وارم شما هم خوشتون بیادشعرش خیلی خیلی طولانی بود ولی من قسمتیشو نوشتم دیگه!!بقیش هم تو ادامه مطلبه!!!

بابای

 

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از اب روان

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها پای ان کاج بلند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 15:36  توسط رها  | 

کدوم وری؟؟؟

سلاااااانگ!!دوستای خوف!!!(حالا دوست ریخته فراوون)

خوب چه خبرااا؟؟؟؟خوف بیدین!!خوب می رم سر اصل مطلب!!!

من دختر پسر نما نیستم فقط اپم یه نظر خواهیه!!!

شما کدوم وری هستین چرا؟؟!!!

 

               پیروزی                                                                      استقلال

 

لطفا بگین خوب؟؟؟؟مرسی!!

اپم فقط همینه!!

بابای دوس جونا!!به قولش(ارتا)


بعدا نوشت:(مثلا دو یا یه هفته بعد از اپ)

بابا کشتین منو باشه اصلا من غلط بکنم دیگه درباره ی تیمای ایرانی نظر خواهی بکنم!!!

تیمای خارجی باشه؟؟؟؟تیماش بهم ربطی نداره ولی .......

انتخاب کنید!!!:

۱ـ اینتر

۲ـ منچستر یونایتد

۳ـ اث میلان

۴ـ سه ویا

۵ـ ........

راستی من نمی دونم کدوم کشوری یا ملیه کدوم شهری یا داخلی!!!بعد نگین بی سواد هاااااا

من خودم طرفدار ۱ و۲ هستم شما چی؟؟؟؟

بگین!!!

بابای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 16:22  توسط رها  | 

تولدم موبالک!!

سلللللللللللللللللللللللللللللللللام دوست جونام!!!

امشب تفلد منه!!

تولد تولد تولم مبارک

 مبارک مبارک تفلدم مبارک  !!

بیا شمارو بفوت تا ایشالا زود تر......

از اومدن بدون کادو معذوریم!!متاسفانه!!

لطفا خجالت نکشید بفرمایید کیک بفرمایید خواهش میکنم بفرمایید!!

راستی فقط نپرسید چند ساله شدید چون از اونم معذوریم!!

حالا کی میاد وسط شما ؟خجالت می کشی؟؟پس تو !اره تو !!بیا !نگران نباشی فیلم نمی گیریم بابا!

خوب حالا کی شام میخواد؟؟لطفا اونایی که برا شام دعوت نیستن سریع تر برن چون ممکنه دلشون بسوزه هااااا؟؟!!!

شام اگه گفتین چی داریم؟!لازانیا!!اخ جووووون !!حالا هر کی می خواد بیاد وسط!!نه نه اشتباه نکن می خوایم شام بخوریم!!

اووووووه خوب دیگه مهمونی تمومه هر کی می خواد بره هااا!!! تارف نکنید!!!اصلا!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 21:33  توسط رها 

توقیف!

 

فیلم دیدنی کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد …!

اثری دیگر از کارگردان بین المللی ایران بهمن قبادی

با بازی حامد بهداد و سروش لشکری(هیچکس)

برنده جایزه جشنواره بین المللی فیلم کن

فیلم توقیف شده در ایران …
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 9:54  توسط رها  | 

گلّ!!!

عکس های زیبا از گل!! بقیش تو ادامه مطلب!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:16  توسط رها 

شیعیان.دیگر هوای نینوا دارد حسین

 

                                                    روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

 

از حریمکعبه جدش به اشکی شست دست

 

                                                 مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

 

 

ماه محرم و زود تر شهادت امام حسین رو به همه تسلیت می گم

موفق باشید!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:13  توسط رها 

عید غدیر!!

سلااااااااام!!!عیدتون مبارک!!!!!

اپم فقط همینه!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:28  توسط رها  | 

من هشتمین ان هفت نفرم

سلام یه داستان کوتاه از عرفان نظر اهاری گذاشتم!!

می دونم حوصله نمی کنین بخونید ولی واسته ای واسه این که شایددوباره به وبلاگم سری بزنید و

ببینید دوستی به نام رها می شناختید یا نه؟؟؟؟

لطفا نخوندینم نظر بزارید!! چیزی ازتون کم نمی شه به خدا!!! عید سعید قربان هم به همتون تبریک

میگم!!!

                                          (( من هشتمین ان هفت نفرم))

 

سگ اصحاب کهف از غار بیرون امد! تا تجربه شگفتش را با مردم در میان بگذارد! می خواست بگوید که 

چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند!!!

حتی اگر به زبان ادمیان صحبت کنند!سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد!اما پیش از ان که چیزی

بگوید سنگش زدند و چوبش زدند!رنجور و زخمی اش کردند

سگ اصحاب کهف گریست و گفت :

من هشتمین ان هفت نفرم! با ن این گونه نکنید!........ایا کتاب خدارا نخوانده اید؟؟؟؟............

ایا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟؟؟

هزار سال پیش از این خوی سگی را کشتم و پلیدی ام را شستم! امروز از غارم بیرون امدم که بگویم

سگی می تواند به ادمی بدل شود! اما دیدم که چگونه ادمی بدل به دام و دد شده است!

دست هایی از خشم و خشونت دارید می درید و می کشید!دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره

می کنید این سگ که ان همه از او نفرت دارید نام من است اما خوی شماست!!

سگ اصحاب کهف گفت : امده بودم برایتان از تغییر بگویم از تبدیل از ماجرا رشد و از فراتر رفتن اما 

میبینم که شما از تبدیل تنها فرو رفتن را بلدید سقوط و مسخ را.

با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی . چرا اجازه نمی دهید تا کسی

پلیدیش را پاک کند و نجاستش را تطهیر .

چرا نیا موخته اید؟نیا موخته اید که به دیگری گوش دهید شاید دیگری سگی باشد اما حقیقت را گاهی

از زبان سگی نیز می توان شنید!!!

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او ار دوباره به خواب ببرد.

خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف تا ابد به خواب رفت ........   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:15  توسط رها  | 

بد بختی!!!

سلام به هر کی که میاد و این اپ رو می خونه!!!

یه درد و دل دارم باهاتون!!!وقتی که مدرسه ها شروع شد زنگ اول ادبیات داشتیم!!!این قدر خوشحال بودم که واااااای چه درس شیرینی !!!چه معلللللم مهربونی!!!ولی کم کم که گذشت دیدم که نخیر!!

راسشو بخواین دبیر ادبیاتمون ایننننقدر بد اخلاق و پرو که دوست دارم وقتی حرف می زنه خفش کنم

همش ادمو جلوی همه بچه ها زایه می کنه!!!

به مدیر مدرسمون هم گفتیم ولی همش از اون طرفداری می کنن

نمی دونم چه جوری من و دوستام میخوایم تا اخر سال تحملش کنیم

خواهش می کنم شما برای این ....... (زشته بگم!!)دعا کنین

تا ما از دستش خلاص شیم!!!

تازه یه اخلاقه بد دیگه ای هم که داره اینه که مارو با بچه های کلاسای دیگه مقایسه میکنه!!!

همین بود اگه به دردتون نمی خورد یا مسخره بود با ارز پوزش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:36  توسط رها  | 

وزیر و شاه!!!!

در روزگاران قدیم پاد شاهی بود و وزیرش . وزیر شاه بسیار ادم سحر

خیز و دانایی بود . روزی شاه به او گفت:( تو که این قدر سحر خیزی برای تو فایده ای هم دارد ؟ چرا تو زود تر از من باید در قصر باشی ؟ )

وزیر گفت :( انسان سحر خیز روز را زود تر از دیگران شروع می کند و موفق تر از دیگران است !!!)

شاه با خود گفت :( حالا به تو نشان می دهم سحر خیزی یعنی چه )

شاه مخفیانه به  تعدادی از راه زن ها  پول خوبی داد و به انها نقشه ی خود را گفت که برایش انجام دهند

فردا صبح وقتی وزیر از خانه اش مرتب و منظم بیرون امد تعدادی راهزن را دید که به طرف او می ایند . راه زن ها تمام دارایی او که همراه خود داشت با خود بردند  و با ضربه ای که به سرش زدند او را بیهوش کردند . وقتی وزیر از بیهوشی در امد به قصر رفت . شاه به وزیر گفت :( چه شده وزیر چرا این قدر دیر امدی ؟)

 وزیر گفت :(راهزنانی به من حمله ور شدند که از من سحر خیز تر  بودند من که به شما گفتم انسان سحر خیز موفق تر از دیگران هستند)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:50  توسط رها  | 

قصه ی یک ناشناس!!!!

سلام دوست جونای گللللللللللللللللم

اول از همه عیدتون خیلی خیلی مبارک باشه!!!!!

دوم این که یه داستان از یک نا شناس نوشتم خیلی جالبه!!!

البته جذابیتشو شما باید بهم بگین پس نظر یادتون نره!!!!!!

 

 

                             (قصه ی تبر کوچولو )

 

 

من استاد سرگرم کردن بچه ها هستمبرای همین موقعی که خانوم کارتز امد به من گفت می خواهد یک تک پا برود خریدو از من خواهش کرد پسر کوچکش را سر گرم کنم با کمال میل قبول کردم مادرش که رفت پسرک که اسمش کلارس بود گذاشتم رو زانوم و شروع کردم به قصه تعریف کردن:

((جورج واشنگتن مرد بزرگی بود))

بعد به پسرک لبخندی زدم و ادامه دادم:

((یک روز پدر جورج......))

کلارس پرسید:(( جورج چی؟))

(( جورج واشنگتن. اون موقع یه پسر بچه ی کوچولو بود درست مثل شما یه روز باباش........))

((بابای کی؟))

((بابای جورج واشنگتن. همین مردی که می خوام قصشو برات بگم.یه روز بابای جورج واشنگتن یه تبر کوچیک داد بهش که......))

((این بچه ی نازنین باز پرید وسط حرفم که :

(( یه تبر کوچیک داد به کی؟))

هر کسی جای من بود از کوره در می رفت اما من نرفتم چون بلدم چطور با بچه ها حرف بزنم برای همین ادامه دادم:

(( جورج واشنگتن.))

((کی بهش یه تبر کوچیک داد؟))

(( باباش . باباش بهش .....))

((بابای کی؟))

((بابای جورج واشنگتن.))

((اهان))

((خلاصه می گفتم باباش بهش گفت.......))

((به کی؟))

(( به جورج ))

(( اهان. جورج))

قصه را از همان جایی که پسرک بریده بود ادامه دادم چون میدیدم خیلی مشتاق است اخرش را بشنود.

((باباش بهش گفت......))

کلارس پرسید((جورج به کی گفت؟))

(( نه باباشش به جورج گفت.))

((اهان))

((بهش گفت وقت کار با تبر مراقب باشه....))

((کی؟))

(( جورج.))

(( بله گفت باید وقت کار با تبر مراقب باشه که......))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:49  توسط رها  | 

انگشت ها!!!!

سلام دوستای گلم!!!!

چند تا عکس از انگشت های با نمک براتون گذاشتم خیلی جالبه اینی هم که اینجاست ساده ترینشه هاااااااا!!!! بقیه اش رو تو ادامه مطلب گذاشتم حتما برین و ببینید. نظر هم یادتون نره!!!

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:19  توسط رها  | 

شب قدر!!!!!

شب قدر است و من قدری ندارم

                                           چه سازم توشه ی قبری ندارم

مبادالیله القدرت سر اید

                                          گنه بر رحمتش سنگین تر اید

 

                            ( التماس دعا ) 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:12  توسط رها  | 

نی نی گوگولی ها!!!

سلام دوستای گلم!!

چون خواستم مطلبام از داستان و پند و نصیحت بیرون بیاد براتون

عکس از نی نی های خیلی خوشمل و گو گولی  گذاشتم البته تو

ادامه ی مطلب . نظر یادتون نره!!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:40  توسط رها  | 

داستان کوتاه!!!!

راز بزرگ ارامش

 

معلم از دانش اموزان خواست تا برای فردا یک کیسه ی سیب زمینی با خود به مدرسه بیاورند روز بعد به انها گفت که روی سیب زمینی هایشان اسم کسی را که از او نفرت دارند بنویسند و داخل کیسه بگذارند هر چی تعداد نفرات بیشتر بود تعداد سیب زمینی های داخل کیسه هم بیشتر می شد بعضی ها یک سیب زمینی داخل کیسه گذاشتند بعضی سه تا و بعضی هم بیشتر معلم از انها خواست تا زمانی که احساس نفرت در انها هست سیب زمینی ها را با خود حمل کنند و هر جا که می روند کیسه ی سیب زمینی همراهشان باشد این کار تا یک هفته ادامه داشت .

 بچه ها مجبور بودند به سختی کیسه را همه جا با خود ببرند و بوی بد سیب زمینی ها را که دیگر گندیده بودند تحمل کنند انها یی که در کیسه سیب زمینی بیشتری داشتند رنج حمل ان بار سنگین راهم باید به دوش می کشیدند .در پایان هفته  معلم گفت که این بازی تمام شده و همه از این که دیگر مجبور نبودند خوشحال شدند.معلم از انها پرسید : (در اغین یک هفته چه احساسی از حمل سیب زمینی ها داشتید ؟)همه شروع کردن به گلایه کردن و ابراز ناراحتی  از زحمتی که در این یک هفته تحمل کرده بودند .

معلم گفت:( کاری که شما انجام دادید مثل به همراه داشتن نفرت و احساسی بد نسبت به دیگران است که شما در درون خود حمل می کنید این احساس و سنگینی نا خوشایند را همه جا همراه خود می برید فساد و سنگینی ان باعث کدورت قلب شما می شود . سپس بهتر است نفرت را کنار بگذارید تا قلبتان از گناه و سنگینی رها شود و  یاد بگیرید دیگران را ببخشید و بدی هایشان را فراموش کنید تا خودتان ارامش داشته باشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:12  توسط رها  | 

شاهکار های ادبی!!!!

 

 

سلام!!!!!!!

 

 چند تا شاهکار ادبی نوشتم خیلی جالبه امیوارم خوشتون بیاد

 

 

شاهکار های ادبی

 

 

تک بیتی که بدون نقطه سروده شده:

 

روده ی سگ ررا کرم امامه کرد                   احمد و محمود را اواره کرد

 

 

یک رباعی که هنگام خواندن لب ها به هم نمی خورند:

 

هیچ کس در نزد خود چیزی نشد                  هیچ اهن خنجر تیزی نشد

 

هیچ قنادی نشد استاد کار                            تاکه شاگرد شکر ریزی نشد

 

تک بیتی زیر در هر مصرع از اخر نیز به همان صورت خوانده می شود:

 

 

شو هم ره بلبل به لب هر مهوش                  شکر به ترازوی وزارت برگش

 

باز هم تک بیتی دیگر :

 

ترازوی زر طرزی وزارت                      امید اشنایان شادی ما 

 

 

یک رباعی که هنگام  ان زبان حرکت نمی کند و دارای 21 حرف میم نیز هست:

 

موی مه ما به بوی ما بویا به                     بی او مویم  موی یم  ماوی به

 

ماییم و مهی ان مه ما با ما به                    ما به مه ماومه ما با به

    

 

                                        پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:46  توسط رها 

محبت و عشق!!!!

محبت و عشق

 

 

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همرا دارد

رنج دلشوره می افریند

دلشوره جرات می بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می افریند

امید زندگی می بخشد

و زندگی عشق می افریند

 

 

                             ((مارگوت بیکل))

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:27  توسط رها 

داستان کوتاه!!!!

 

 

 

 

 نگاه خلاقانه ی یک کودک

کامیونی بزرگ که قصد عبور از یک پل زیرگذر خط راه اهن را داشت بین سطح جاده و تیر های زیر گذر گیر کرد تلاش کارشناسان مربوط برای ازاد کردن ان بی نتیجه و در نتیجه کیلومتر ها ترافیک سنگینی در هر دو سمت جاده ایجاد شد. پسرکی سعی می کرد تا توجه سردسته ی کارشناسان را به خود جلب کند اما مرتب با فشار دستان او به عقب رانده می شد  و عاقبت کارشناس که از دست سماجت های پسرک عصبانی شده بود گفت: نکند تو می خواهی به من یاد بدهیکه چکار باید بکنم؟؟ و پسر بچه جواب داد:شما کافیست مقداری از باد لاستیک ها را خارج کنید.

 

 

نتیجه:سادگی نگاه کودکان به امور و اتفاقات زندگی همیشه نتایج موثر تری دارد .

      تا راه حل های پیچیده و مبهم که در بسیاری از موارد شرایط را سخت تر می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:13  توسط رها  | 

نکته

 

                                ((..........ترین کلمه))    

 

 

باز دارنده ترین کلمه(( ترس)) است .................با ان مقا بله کن

با نشاط  ترین  کلمه (( کار))   است .................به ان بپرداز

پوچ  ترین  کلمه  ((طمع))  است......................ان را بکش

سازنده  ترین  کلمه ((صبر))است.....................برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه ((امید)) است.........................به ان امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه ((حسرت ))است ...................ان را نخور

توانا ترین کلمه ((دانش))است ..........................ان را فرا گیر

محکم ترین کلمه(( پشتکار)) است...................... ان را داشته باش

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:42  توسط رها  | 

داستان کوتاه!!!!

به اهدافت ایمان داشته باش

 

اهداف شخصی متعلق به خود شماست.انها چیزهایی هستند که خود شما میخواهید

نه چیزهایی که دیگران برای شما میخواهند.کلید شاد زیستن احترام گذاشتن به امیال و ارزو هایت است

حتی اگر زمانی که دیگران انها را مسخره ماکنند.نگذار که بی اعتنایی و کوتاه نظری دیگران هدف زندگی ات را تحت تاثیر خود قرار دهند

رفتار و حرکتی که بر علیه ارزو ها و عقایدت هست قبول نکن.

با خودت رو راست باش

محکم به ایست و رویاهایت را به تاخیر نینداز

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط رها  | 

داستان کوتاه!!!!

جلب رضایت خدا

 

 

شاگردی از استادش درباره ی بهترین راه جلب رضایت خداوند پرسید استاد گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن. شاگرد دستور استادش را اجرا کرد و نزد او برگشت . استاد گفت جواب دادند ؟؟

شاگرد گفت : نه

_ پس برو ان ها را ستایش کن

طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر نزد استاد بر گشت . استاد بار دیگر از او پرسید که: ایا مرده ها جواب دادند؟؟

گفت :نه

استاد گفت برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیر ها و تمسخر هایشان بدین صورت است که می توانی راه خودت را در پیش بگیری

 

   گر چه بد نامیست نزد عاقلان

                                                 ما نمی خواهیم ننگ و نام را 

 

                                              

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:59  توسط رها  | 

رمضان

                                         

 

رمضان ماه خدا

 

کاش در این رمضان لایق دیدار شوم 

 

                                              سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

 

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

 

                                      تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شوم

 

 

 

 

سلام

 

بالا خره ماه رمضون اومد  امید وارم بتونید روزا گرسنگی رو تحمل کنید   ماه رمضونم بهتون تبریک میگم

                                                    التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:41  توسط رها  |